پارک خوابیده

صبح جمعه امیر علی پسر کوچولوی برادرم-دو سال و سه ماه دارد- آمد خانه مان. مستقیم رفت پیش بابا و گفت: " ددو(=جدو به معنی پدربزرگ) بیم (=بریم) ماشین." بابا گفت حالا بشین تا بریم ماشین.

امیر چند دقیقه ای کنار بابا نشست بعد بلند شد، رفت ، آمد، شیطونی کرد، نقاشی کرد و نیم ساعت بعد دوباره به بابا گفت:" ددو بیم ماشین" و بابا هم همان را گفت که گفته بود و امیر هم همان کارها را کرد که کرده بود تا ظهر که برادرم آمد خانه مان. امیر ناهار نمی خورد گفتیمش غذا بخورد تا بیم (=بریم) ماشین. غذایش را خورد. داداش خواست شیرین کاری های جدید امیر را نشانمان دهد. گفتش: الله ... ولی امیر جواب نداد. گفتیمش بگوید تا بیم (=بریم) ماشین. جلال دوباره گفت: "الله" امیر گفت:" ربی"      -"محمد"   -"نبی"   -"مومنین"   -"اخوانی" ... همه ی اینها را با صدای کوچولویش جواب داد و بعد آن شعر <گفت به گلا دست نزنید> که باز جلال می خواند و امیر جواب می داد. اینها که تمام شد امیر گفت: " بیم ماشین" بابا گفت:" بخوابیم بعد بریم ماشین" امیر کنار بابا که مشغول دیدن فوتبال بود دراز کشید تا خوابش برد.

از خواب که بلند شد شب شده بود. گفت: "ددو شویش کو؟ (= جدو سوییچ کو؟). بلن شو بیم ماشین. بابا سوییچ ماشین را داد دستش. امیر ذوق کرد و رفت توی حیاط ایستاد. گفتیمش بیرون سرد است بیا کاپشن بپوش. نیامد. خواهرم رفت توی حیاط و کاپشن را تنش کرد.  صداش از توی حیاط می آمد که به زبان بچگی چیزهایی می گفت که به گوشمان واضح نبود. همان بیم ماشینش را می فهمیدم و شوییش گفتنش را.

همه جلوی تلویزیون نشسته بودیم که صداش آمد. بدنمان یخ زد. صداش واضح و غریب بود. گفت:" ای خدا" مامان گفت:" بچه گفت ای خدا" همه شنیده بودیم " صادق(بابام) بلند شو بریم بیرون." سریع لباسهایمان را پوشیدیم و سوار ماشین شدیم. بابا یکسره رفت تا رسیدیم پارک علوی. مامان چه توی مسیر رفت چه توی مسیر برگشت چند بار به امیر گفت "بگو ای خدا" و امیر هر بار جواب می داد" نه".

توی شهر بازی من و بابا و امیر سوار ماشین برقی شدیم. اول بابا برای من و امیر یک بلیط خرید بعد تا آمدیم سوار شویم دیدیم برای خودش هم بلیط خریده و سوار شد. بابا و امیر یک ماشین و من یک ماشین. امیر سوار یک دستگاه دیگر هم شد. وقتی خواستیم از پارک بیاییم بیرون امیر سرجایش ایستاد که یعنی بیرون نمی آیم. مامان گفتش" ببین دارن چراغا را خاموش می کنن. پارک می خواد بخوابه". امیر با حسرت پشت سرش را نگاه کرد و بی اعتراض همراهمان آمد. توی ماشین ازش پرسیدم:"پارک  خوب بود؟" جواب داد:" پارک خوابیده." چند دقیقه بعد آهسته برای پارک لالایی میخواند: "لالالالالالایی. پارک لالایی. پارک خوابیده."

 

در باب تغییرات

تغییرات وبلاگم توی این دو سه روز اخیر هرچند خود خواسته بود اما قرار بود بعد از دو سه روز- یک مهلت کافی برای اینکه همه ی دوستانم بتوانند آن را ببینند- هم وبلاگ را به صورت سابق اش برگردانم و هم توضیحی برای آن بنویسم.

وبلاگ را به صورت عادی برگرداندم اما از صبح که فکر می کنم دلیل و مسئله ای را که می خواستم اینجا بنویسم به یاد نمی آورم. انقدر می توان فهمید که مسئله ی مهمی را می خواسته ام بیان کنم چیزی سیاسی یا فلسفی احتمالا. مرا ببخشید. خودم هم نمی دانم چه می گویم! مسئله ای سیاسی! چه حرف ها چه چیزها! بالاخره درست است نمی دانم قرار بوده چه بگویم ولی همانقدر که می دانم توی زندگی ام هیچ دختری به نام نسترن نبوده و همیشه از دیدن وبلاگ هایی آنچنانی که دو سه روز هم اینجا آمدند و رفتند یک حس مسخره گی و بی تفاوتی توی دلم می آمد -یا شاید آن هم نمی آمد- همانطور هم هرکسی می فهمد که هر حرفی که می خواسته ام بزنم حرفی سیاسی نبوده.

می ماند فلسفه یا شاید روانشناسی یا حتی شاید  کاووشی در سرفصل مقاله ای درباره ی ادبیات عامه پسند که کمی از آن را هم نوشته ام ولی بازهم نمی توانم رابطه ی این اتفاقات را با آن مقاله دریابم. دارم دیوانه می شوم، کم حافظه ای بد دردی است.اصلن بی خیال. من که یادم نمی آید، شما هم بی خیال شوید.

پاپ

ترانه های پاپ عاشقانه یک فرصت کوچولو تو دنیای پر از ترسند برای پر و بال دادن به خیالات عاشقانه مان.وقتی توی یک صبح پاییزی پر خمیازه بلند می شم یا  وقتی که توی یک ظهر گرم پر از عرق می شینم توی یک ماشین کولر دار یا وقتی توی یک شب طولانی، کابوسها حتی توی شبگردی ها هم رهایم نمی کند دوست دارم بپرم تو دل یک ترانه ی باب روز عاشقانه. توی همین چند لحظه است که می تونم بدون چین و چروک های  عصبی روی گونه هایم ساده بخندم. خنده هایی که هر کدامشان ارزش هدیه دادن به چشمی را پیدا می کنند.

---

پی نوشت : وقتی این چند خط را می نوشتم  این ترانه (+) را گوش می کردم.

بعضی دوستها

بعضی دوستها وقتی خسته ای وقتی بی چیزی وقتی داغونی و خرابی پیشت هستن. مثل یک دوست. ولی وقتی یک کم حالت سرجاش می یاد وقتی دیگه مثل اون روزها خراب نیستی و بهشون نیاز نداری از پیشت می رن. دیگه نمی بینی شون.

فکر می کنم که این آدمها دوست داشتن خرابی و خردی تو رو ببینن و حالا که یک خورده وضعیتت بهتره و دیگه نمی تونن نقش قهرامانو برات بازی کنن کنارت نمی مونن. بدم میاد از این دوستیا و از این آدما.

قصه هایی که فراموششون کردیم

یک پنج ماهی همکار یک پیرمرد آبادانی بودم. می گم پیرمرد چون ۶۰ سالشه و چند ماه دیگه بازنشسته می شه. اما آدم فوق العاده سرحال و سرپاییه. اصلا این جنوبیا آتیشن و به این زودی ها از پا نمی افتن. هر روز کلی چیز برا هم تعریف می کردیم. از خوردنی ها  مسابقه های فوتبال سریالها فیلمها خاطرات و آبادان. شهری قشنگی که ساکناش مثل قوم بنی اسرائیل آواره این شهر و اون شهر شدن و خودش هم رفت رو هوا.

زمزمه های حمله ی صدام که بلند می شه اول اصفهانی ها می زارن از اونجا می رن. بعد بقییه ی مردم یواش یواش اثاثاشون رو جمع می کنن تا برای یک هفته دو هفته برن سفر تا یک کم فضا اروم بشه و برگردن. همکارم می گفت یک هفته دو هفته تا امروز که نزدیک سی سال می گذره طول کشید. خودش تو همون بحبوحه یک بار بر می گرده آبادان تا کفتراشو آزاد کنه. بعد مجبور می شه با پای پیاده همراه سیل مردم دو روز سه روز بره تا به یک جای امن برسه و بتونه برگرده.

اینم پست من بود به مناسبت هفته ی دفاع مقدس و قصه های آدمهایی که فراموششون کردیم.

می بینم...

می بینم که می کوشی نگریی

گیرم که نگریی

سرخی چشمها را چه می کنی-نازنین.

وقتی از این دستها

                           ابر می رود بالا

بگذار از آن دو ستاره ی سیاه

                                باران ببارد -نازنین.

دوباره دانشگاه قم

دوباره برگشتم دانشگاه قم. دیروز ثبت نام کردم.  از زمان ثبت نام گذشته بود و یک وقت برای کسانی که تاخیر کرده بودند گذاشته بودند. ساعت ۵ دقیقه به ۱۰ ثبت نامم تمام شد. ساعت ۱۰ اولین کلاسم بود.  کلاس خوبی بود. واقعا من توی دانشگاه قم بودم. باورش برای خودم هم مشکل است. توی محوطه ی دانشگاه گشتی زدم. -سلام -سلام -اینجایی؟ -دوباره آمدم دانشگاه برای فوق همینجا قبول شدم. دوستم می خندد همه ی دوستانم به این حرف خندیده اند. - فکر نمی کردم برگردی اینجا! - خودم هم فکر نمی کردم.

مادر

به بهانه ی درخواست علی مبینی

تقدیم به دو فرشته : مامان و داداش جلال

من مامان داداش جلال

دو سه هفته ی پیش بود. مامان و خواهرم مشغول دیدن عکسهای  قدیمی بودند. نگاهم به یکی از عکس ها افتاد و خشکم زد. این عکس را بارها دیده بودم ولی انگار تا ۲۵ ساله نمی شدم نمی توانستم آنطور که آنروز دیدمش، ببینمش. من و مامان روی صندلی های هواپیما نشسته ایم و نگاه مامان و چشم های هاج و واج من هر دو به سمت دوربین است. من توی عکس یک سال و چند ماه دارم. مامان هر وقت به این عکس یا عکس های آن روزها می رسید می گفت توی این عکس سرجلال حامله بودم. ولی مامان چند سالش بود. هیچ وقت مامان توی هیچ عکسی برایم سن و سال نداشت. مامان، مامان بود. همان زنی بود که همیشه توی خانه کنارمان است . خنده هایش گریه هایش جیغ زدن هایش و سنش همیشه پیشمان بود و هیچوقت نشده بود که تفاوتی بین امروز و  دیروزش، امسال و ده سال پیشش ببینیم. می گویم که. باید ۲۵ سال از عمرم می گذشت تا توی آن عکس زن ک ۱۷ ساله ای را ببینم که کنارش پسری کوچک است و توی شکمش هم پسری کوچکتر و چشم هایی که دارد با پسر۲۴ سال بعدش حرف می زند که من امروز هشت سال از فردای تو کوچکترم و همه ی امیدها و عشق ها و خنده ها و خاطره های جوانی ام را به پای تو ریخته ام.

-

می خواستم همان عکس را بگذارم اما این عکس هم زیبا است و هم برادر عزیزم - دریای بخشندگی - کنارمان است. باید توی این عکس ۵ سال داشته باشم.

حالا یارم بیا...

ساعت سه عصر بعد از اینکه ویندوز جدید را نصب کردم، برنامه هایی که روی داس کار می کردند سر به اعتصاب زدند و قاطی کردند. عصر آزمایشگاه بدون کامپیوتر کار کرد. ساعت ۱۰ و نیم شب شده بود و من تنها توی آزمایشگاه نشسته بودم و امیدی به درست شدن کامپیوتر نداشتم که معنی اش ۱۵۰ هزار تومان ضرر برای درمانگاه برای خرید برنامه ی جدید و از آن مهم تر شاید کندی یا تعطیلی پذیرش آزمایشگاه برای ۳ روز مانده تا پایان هفته بود.

توی تنهایی پیش خودم یک فکر هایی می کردم که هیچ ربطی به کامپیوتر نداشت ولی کامپیوتر یواش یواش داشت رام می شد و سر سازش پیدا می کرد و ذهن من این فکر ها و درست شد کامپیوتر رو به هم ربط می داد. وقتی اون فکر ها به جاهای خیلی خیلی خوب رسیدند کامپیوتر درست شده بود. دور وبرم را جمع کردم و ساعت ۱۱ شب از آزمایشگاه زدم بیرون. نگهبان درمانگاه توی کیوسک ایستاده بود. با خنده رفتم سمتش و باهاش دست دادم خسته نباشید گفتم و اون انقدر با روی باز جوابم رو داد که انگار هر روز کارش اینه که به یک نفر که ساعت ۱۱ شب تنها از آزمایشگاه می یاد بیرون و بی دلیل خیلی خوش اخلاقه، چاق سلامتی کنه.

این نوشته شاید خیلی برای شما بی معنا باشه ولی نوشتمش که خاطره بشه.

***

پی نوشت:

حالا یارم بیا

دلدارم بیا

دل میل تو داره

سزاوارم بیا