تغییرات وبلاگم توی این دو سه روز اخیر هرچند خود خواسته بود اما قرار بود بعد از دو سه روز- یک مهلت کافی برای اینکه همه ی دوستانم بتوانند آن را ببینند- هم وبلاگ را به صورت سابق اش برگردانم و هم توضیحی برای آن بنویسم.

وبلاگ را به صورت عادی برگرداندم اما از صبح که فکر می کنم دلیل و مسئله ای را که می خواستم اینجا بنویسم به یاد نمی آورم. انقدر می توان فهمید که مسئله ی مهمی را می خواسته ام بیان کنم چیزی سیاسی یا فلسفی احتمالا. مرا ببخشید. خودم هم نمی دانم چه می گویم! مسئله ای سیاسی! چه حرف ها چه چیزها! بالاخره درست است نمی دانم قرار بوده چه بگویم ولی همانقدر که می دانم توی زندگی ام هیچ دختری به نام نسترن نبوده و همیشه از دیدن وبلاگ هایی آنچنانی که دو سه روز هم اینجا آمدند و رفتند یک حس مسخره گی و بی تفاوتی توی دلم می آمد -یا شاید آن هم نمی آمد- همانطور هم هرکسی می فهمد که هر حرفی که می خواسته ام بزنم حرفی سیاسی نبوده.

می ماند فلسفه یا شاید روانشناسی یا حتی شاید  کاووشی در سرفصل مقاله ای درباره ی ادبیات عامه پسند که کمی از آن را هم نوشته ام ولی بازهم نمی توانم رابطه ی این اتفاقات را با آن مقاله دریابم. دارم دیوانه می شوم، کم حافظه ای بد دردی است.اصلن بی خیال. من که یادم نمی آید، شما هم بی خیال شوید.