5 جمله ی حکیمانه در باب لذت و شادی

۱-الهام: اگر من درس بخونم کی بره بگرده!

۲-کازم: سفر یعنی اینکه ساعت خوابت عوض بشه.

۳-مجد: بازی کن بدون اینکه بهش فکر کنی.

۴-نازنین: نخواه که شادی گذشته رو تکرار کنی.

۵-میلاد: مهم نیست.

---

کوچکتر که بودم-  همین شش، هفت سال پیش- به قطع یقیین برایم ثابت شده بود که من و دوستانم در شادی کردن و لذت بردن کم تجربه و ناتوان ایم. حالا چرایش بماند. چرا بماند می گویم: خلاصه اینکه شاید بشود گفت ویژگی نسلیمان بود. آنهایی که چند سال از ما بزرگتر بودند هیجانشان را توی جنگ و پس لرزه های انقلاب خالی کردند و بعدش هم از درخت شادی و لذت بی بهره ماندند و تمام شدند و به باد فنا رفتند ولی نسل ما هنوز چند سالی وقت داشت. ( البته این جمع بستن ها و نسل نسل کردن ها را جدی نگیرید. شاید همه اش حدیث نفس است.)

ادامه نوشته

گزارش مختصر مفید از سفر به جنگل و دریا

حرکت شب. دو تا پراید سفید. دوستهای نازنین. از 11 شب گذشته که از عوارضی قم تهران می گذریم. ترانه های شیش و هشت. دست. جیغ. خنده. جاده. کمی خواب. جاده هراز. امامزاده هاشم. آش داغ. دوباره جاده. حرف. سیاست. خاطره. سکوت. روشن شدن اسمان. جاده های سبز. طلوع افتاب دریا. کمی خواب. صبحانه. آمل. خرید. شلوغی. حرف های ساده و بی معنا و با معنا توی ماشین برای گذشتن وقت مثل اینکه دخترهای آملی فیسشون زیاد خوب نیست ولی بدن خوبی دارن برعکس دخترهای قمی که فیس خوبی دارن. مثل اینکه هوا شرجی است. مثل اینکه حرفی که درست نمی فهمی ولی بعدش یکباره همه خنده. ظهر. هوای شرجی. خرید. کلافگی. حرکت به سمت جنگل. رسیدن به جاده ی خاکی. یک ساعت رفتن تا به ته جاده رسیدن. وسط جنگل کنار رودخانه. آتش. ناهار دیروقت. تن به آب رودخانه سپردن. حرف زدن. تاریکی هوا. علم کردن چادرها. حمله ی پشه ها. توی چادرها پشت پشه بندها پناه می گیریم.خواب زود هنگام از پس بی خوابی شب پیش.  تاریخ 1/1/1 جنگلی.

--

نیمه شب از خواب بلند می شوم. صدای رودخانه. می خوابم.

--

هادی با دو پرنده شکارشده از پشت پشه بندهای چادر  صدایت می کند. بیدار می شوی. با علی و مسعود و محسن می روی و می گردی و دو پرنده ی دیگر به جمع آن دو پرنده اضافه می شوند. مسعود که پرنده را می زند محسن می رود و برمی داردش. سرش را می کند و به سمتت می گیردش. می گویم می شه من نیارمش.می گوید فکر کردم دوست داشتی بگیریش. نه دوست ندارم. وقت ناهار پرنده ها کنار چند ماهی کوچولو سیب زمینی  برنج و خورشت های آماده ای که گرفته ایم گوشه ی دلمان جا می گیرند. قبل از ناهار از هادی ریم یاد گرفته ام. شستن ظرف ها توی رودخانه. عصر می شود. نور غروب پس زمینه ی درخت های آن سمت رودخانه را طلایی می کند.شب. آتش. شام. حرف زدن. یک آتش بزرگ. پشه ها امشب نیستند. تنها می نشینم کنار اتش و ام کلثوم گوش می کنم. بقییه کنده های چوبی را که جمع کرده ایم می گذارم روی آتش. مجتبی و میلاد نزدیکی هایمان گراز دیده اند. حتمن حیوانات وحشی دیگری هم نزدیکمان هستند. آتش باید تا صبح بسوزد. تاریخ 2/1/1 جنگلی

--

می رویم آن طرف رودخانه و  با درختهای چند صد ساله عکس  یادگاری می اندازیم. باز می رویم جلو برای یک جای خوب برای شنا. شنا. برمی گردیم. ناهار. جمع کردن وسایل. خداحافظی با جنگل. جاده های سرسبز. غروب کنار دریا. فاصله ویلا تا دریا 30 قدم. تن سپردن به آب. برگشتن به ویلا. دوش آب گرم. تمدن. خنده. رقص. حرف. شام. بعضی ها خواب بعضی ها بیدار.ممد می گوید بیایید ماهایی که بلد نیستیم برقصیم, برقصیم. می رقصیم. حکم. نیمه های شب کنار دریا. حرف و بعد خواب. 3/1/1 جنگلی.

--

صبحانه. دریا. باز جاده هراز.  آخرین خنده های سفر و آخرین حرفهایش. شب خانه. 4/1/1 جنگلی.

دندان

امروز با دندان ساز درمانگاه یک لقمه نون و پنیر خوردیم. این دو تا خاطره رو تعریف کرد:

۱- یک پیرمرده این هفته می ره او هفته می یاد و دونه دونه دندونهاش رو می کشه تا یک دست دندون مصنوعی بزاره. آخر سر وقتی بعد از کشیدن دونه دونه ی دندونها براش قالب گیری می کنن و دندون می سازن، قبل از اینکه دندونهای جدیدشو بزاره، خبر مرگش می رسد.

۲- دندون ساز به مرده می گه این چیزی که می خواهی، برات زیاد کار نمی کنه. مرده می گه مگر من چند سال دیگه می خوام زندگی کنم؟ نمی خوام که بیست سال زندگی کنم که یک دندون ۲۰ ساله بزارم. می خوام یک سال زندگی کنم. طرف یک سال بعدش می میره.

سفر

کوچیک تر که بودم وقتی تو یک محیطی-حالا چه مدرسه چه محل کار چه یک جمع دوستی، هرچی- یک کم با آدمهای اطرافم مشکل پیدا می کردم تو مغزم همش این فکر می چرخید که اون جمع و محیط را ترک کنم. بعضی وقت ها هم این کار را می کردم. بزرگتر که شدم یاد گرفتم به جای فرار کردن هم تحملم را بالاتر ببرم هم یک کم از مشکلاتم را با آدمهای اطرافم حل کنم.

فکر می کنم این حس و شوقم نسبت به سفر یجورایی جانشینی برای اون حس فرار باشد. بریدن از همه چیز توی هر سفری تجربه می شود. تابستان باید چند سفر خوب بروم.

---

دیشب بالاخره بعد از سالها قفسه ی کتاب خریدم.(باتشکر از زا بای عزیز و احسان که توی انتخاب و حمل و نقل کمک کردن.) تا دوی بعد از نصف شب داشتم کتابا رو تو قفسه ها می چیدم. ولی هنوز کلی کار داره چیدن این کتابا. اینکه از این به بعد هر کتابی را که بخواهم توی چند لحظه می توانم پیدا کنم و عطف کتابها با نظم و ترتیب همیشه روبرویم هستند خیلی خیلی خیلی خوبه.

 

دوم خرداد

اگر می توانستم اسم این روز را توی تقویم "امید" می گذاشتم.