مادر
تقدیم به دو فرشته : مامان و داداش جلال

دو سه هفته ی پیش بود. مامان و خواهرم مشغول دیدن عکسهای قدیمی بودند. نگاهم به یکی از عکس ها افتاد و خشکم زد. این عکس را بارها دیده بودم ولی انگار تا ۲۵ ساله نمی شدم نمی توانستم آنطور که آنروز دیدمش، ببینمش. من و مامان روی صندلی های هواپیما نشسته ایم و نگاه مامان و چشم های هاج و واج من هر دو به سمت دوربین است. من توی عکس یک سال و چند ماه دارم. مامان هر وقت به این عکس یا عکس های آن روزها می رسید می گفت توی این عکس سرجلال حامله بودم. ولی مامان چند سالش بود. هیچ وقت مامان توی هیچ عکسی برایم سن و سال نداشت. مامان، مامان بود. همان زنی بود که همیشه توی خانه کنارمان است . خنده هایش گریه هایش جیغ زدن هایش و سنش همیشه پیشمان بود و هیچوقت نشده بود که تفاوتی بین امروز و دیروزش، امسال و ده سال پیشش ببینیم. می گویم که. باید ۲۵ سال از عمرم می گذشت تا توی آن عکس زن ک ۱۷ ساله ای را ببینم که کنارش پسری کوچک است و توی شکمش هم پسری کوچکتر و چشم هایی که دارد با پسر۲۴ سال بعدش حرف می زند که من امروز هشت سال از فردای تو کوچکترم و همه ی امیدها و عشق ها و خنده ها و خاطره های جوانی ام را به پای تو ریخته ام.
-
می خواستم همان عکس را بگذارم اما این عکس هم زیبا است و هم برادر عزیزم - دریای بخشندگی - کنارمان است. باید توی این عکس ۵ سال داشته باشم.