ساعت سه عصر بعد از اینکه ویندوز جدید را نصب کردم، برنامه هایی که روی داس کار می کردند سر به اعتصاب زدند و قاطی کردند. عصر آزمایشگاه بدون کامپیوتر کار کرد. ساعت ۱۰ و نیم شب شده بود و من تنها توی آزمایشگاه نشسته بودم و امیدی به درست شدن کامپیوتر نداشتم که معنی اش ۱۵۰ هزار تومان ضرر برای درمانگاه برای خرید برنامه ی جدید و از آن مهم تر شاید کندی یا تعطیلی پذیرش آزمایشگاه برای ۳ روز مانده تا پایان هفته بود.

توی تنهایی پیش خودم یک فکر هایی می کردم که هیچ ربطی به کامپیوتر نداشت ولی کامپیوتر یواش یواش داشت رام می شد و سر سازش پیدا می کرد و ذهن من این فکر ها و درست شد کامپیوتر رو به هم ربط می داد. وقتی اون فکر ها به جاهای خیلی خیلی خوب رسیدند کامپیوتر درست شده بود. دور وبرم را جمع کردم و ساعت ۱۱ شب از آزمایشگاه زدم بیرون. نگهبان درمانگاه توی کیوسک ایستاده بود. با خنده رفتم سمتش و باهاش دست دادم خسته نباشید گفتم و اون انقدر با روی باز جوابم رو داد که انگار هر روز کارش اینه که به یک نفر که ساعت ۱۱ شب تنها از آزمایشگاه می یاد بیرون و بی دلیل خیلی خوش اخلاقه، چاق سلامتی کنه.

این نوشته شاید خیلی برای شما بی معنا باشه ولی نوشتمش که خاطره بشه.

***

پی نوشت:

حالا یارم بیا

دلدارم بیا

دل میل تو داره

سزاوارم بیا