چرا دکتر محمد فولادی انسان بزرگی است؟

در اوایل سال تحصیلی که گذشت، حادثه ی ناگواری برای دکتر محمد فولادی رخ داد. فرزند خردسال دکتر تصادف کرد و به کما رفت و ماه پیش، آخرین باری که دکتر را دیدم و جویای حال فرزندش شدم، از کما هنوز بیرون نیامده بود.

بعد از آن حادثه، دکتر فولادی دو هفته سر کلاسها حضور پبدا نکرد. بعد از آن دو هفته غیبت، به دانشگاه آمد و بعد از پاسخ دادن به پرسش دانشجویانی که از حال فرزندش می پرسیدند، شروع به درس دادن کرد. دکتر فولادی همان صورت آرام و خندان همیشگی را داشت. اگر دانشجویی به طنر و شوخی سر کلاس چیزی می گفت او خود مداد خنده را می گرفت و با حاضر جوابی خاص خودش لبخند را به زیباترین شکل بر صورت کلاس می کشید.

کلاس درس استاد ساعت ۸ صبح برگزار می شد. چند بار اتفاق افتاد که او با تاخیری چند دقیقه ای به کلاس آمد. هر بار از کلاس معذرت خواست و گفت که بیمارستان بوده و نمی توانسته زودتر از آن موقع به کلاس بیاید. ترم اول را با دکتر شاهنامه خواندیم و ترم دوم مولانا. در پایان ترم دوم استاد باز معذرت خواهی کرد که نتوانسته بخاطر مشکلات شخصیش آنطور که باید و شاید به تدریس و آموزش بپردازد.

همه ی آدم ها در زندگی رنج هایی دارند. رنج هایی بزرگ و کوچک. ولی فقط روح های بزرگ هستند که با همه ی رنج هایشان هر روز صبح با خنده از خانه بیرون می آیند و حاضر نیستند غمی از غمهایشان را به هر شکلی، به دوش دیگران بیاندازند و باز لبخند به لب می آورند و چه بسا برای کم کردن دردهای دیگران پیش قدم هم بشوند.

باغ اپیکور

ابن متن را به مناسبت تولدم نوشتم و ان را در جمع دوستان عزیزم خواندم. اسم متن را گذاشته ام باغ اپیکور:

فرانتس کافکا دوازدهم تیر صد و چند سال پیش از امروز، به دنیا آمد. این یهودی زاده­ی غمگین، چهل سال در رنج زیست و سپس به خاطر اثرات مخربی که بیماری سل بر گلویش گذاشته بود حتی نوشیدن لیوانی آب برایش آنقدر دردآور شد که از گرسنگی جان سپرد. در گمنامی.

دوستانش وصیت گزاران خوبی برای او نبودند و برخلاف تاکید او، نامه ها و آثار نیمه تمامش را به جای اینکه از بین ببرند به دست چاپ سپردند. با چاپ دست نوشته­ها، کافکای تنها به شهرت رسید. دیگر هرکسی این مرد مرده را می شناخت. آیا این شهرت دیرهنگام کافکا چیزی از گناه دوستانش می کاهد؟

نامزدی­ها و عشق­های کافکا به ازدواج نینجامید. کافکا آینده­ی خود را با فلیسه که دوبار با او در سالهای 1913 و 1917 نامزده کرده بود، یک کابوس بورژوایی هولناک می­دید. این قطعه را که یکی از نامه­های او به فلیسه است، گوش کنید:

ادامه نوشته

بعضی لحظه ها

بعضی لحظه ها توی زندگی هست که وقتی باهاشون مواجه می شم با خودم می گم اگر همه ی دنیا و رنجی که توش کشیدم و می کشم برای درک این چند ثانیه بوده، می ارزیده. یا اینجوری می گم که کاش به دنیا می اومدم و توی این چند ثانیه بودم و چشمهام رو می بستم و همه چی تموم می شد.

هر بار این اتفاقی که خیلی هم دیر به دیر می یاد سراغم یک جوریه. یک بار لای یک برگ جمع شده ی درخت انجیر توی حیاطمون رو باز کردم و یک کرم کوچولو دیدم که خودش رو توی کلی تار سفید پیچیده بود. این حسی که گفتم سراغم اومد. یا مثلن شب هایی که توی جاده ام و دارم به یک سفر دور می رم و ضبط داره یک اهنگ قشنگ و دوست داشتنی و آروم رو برای با هزارم می خونه و توی بار هزارم هنوز ازش خوشت می یاد، به این حس خیلی نزدیک می شم.

آخرین باری که این حس خوب را تجربه کردم همین دیروز بود. نشسته بودم جلوی تلویزیون و فوتبال می دیدم.سارا از خواب بیدار شد. چهار دست و پا، با یک بغض کوچولوی قشنگ از اتاق بیرون اومد. دستام رو به سمتش دراز کردم، یعنی بیا پیشم. یک کم سرعت گرفت و اومد سمتم. یک پتوی کوچولوی نازک کنار دستم بود. پیچیدم دورش و گذاشتمش روی پام و کمرش رو به سینم تکیه دادم. سارا ارام و کوچیک تا آخر بازی روی پام نشست. بعضی وقت ها به تلویزیون نگاه می کرد و بعضی وقتها به یک نقطه ای که انگار نمی دیدش. همون نقطه ای که آدمهایی که تو فکرن بهش نگاه می کنن. هیچ توجهی هم به من نداشت. من هم بعضی وقت ها یادم می رفت که توی بغلم نشسته.

چشم

-یک بار تو خواب دیدم که توی موهام یک سوسک هست. دستم را بردم توی سرم و از خواب بیدار شدم یک سوسک توی موهام بود. چندشم شد. جیغ زدم. تا چند دقیقه دستم را از خودم دور نگه داشته بودم. از دستم بدم می آمد. پریروز هم همینطور بودم.

+چطور؟

-چطور! می خواستم چشمهام را دربیارم. از اینجا تا خونه پیاده رفتم. می خواستم با یک چیزی چشمهام رو دربیارم.

+باید بی خیال بشی.

-بی خیال!

+داری مثل بچه هایی که مامان باباشون را غافلگیر کردن حرف می زنی. تو خودت الان یک مامانی.

- دو شبه نخوابیدم.

+باید بی خیال بشی.