آدم خیلی وقت ها کارهایی می کند که چراییشان آنقدر گنگ است که بعد از انجام دادنشان حتی برای خود جواب مناسبی به این سوال که چرا این یا آن کار را انجام دادم یا ندادم، ندارد.
چند روز پیش رفته بودم کافه، تنها. کافه چی پرسید: "تنهایید؟" گفتم: "بله، تنهام." گفت: "پس دوستانتان؟" دوباره تکرار کردم که تنهام. دو سوال کوتاه اش را طوری پرسیده بود که انگار تنها کافه آمدن من چیز عجیب و نادری است مثل خسوف کامل چند روز پیش ماه که ناگزیرمان ساخت چند لحظه ای جلویش بایستیم و خیره شویم. کمی با تعجب، کمی با شگفتی.
به هر حال تنهایی آن لحظه ی من چیزی از خسوف و تاریکی همراه داشت. خواستم با دوستی چاله ی تنهایی را پر کنم، دست از نوشیدن و کشیدن و نوشتن (افعالی که در تنهایی به شکل های مختلف قرار است به کار آیند.) کشیدم و زنگ زدم. تلفن سه چهار بار بوق ممتد کشید و بعد بوق اشغال زد. اگر به جای تکنولوژی روح مان پیشرفت کرده بود و برای تماس گرفتن با آدم ها می شد ساده و به اختیار تله پاتی کرد، مطمئن بودم روحم چنان تمنایی برای گفتگو با آن دوست می کرد که نمی توانست به این سادگی تماسم را رد کند.
همین رد تماس کوتاه با یک سری اتفاقات خیلی خیلی ریز و کوچک مثل دیدن دوستی خیلی قدیمی که سالها بود ندیده بودمش در خیابان، سوار تاکسی در حال حرکت، و نگاه و لبخند و دست تکان دادنی که بینمان رد و بدل شد، یا تلفنی که آن شب منتظرش بودم ولی زده نشد و ... آنقدر این تنهایی را بزرگ کرد که فردایش وقتی از سرکار برگشتم، توی اتاقم روی صندلی نشسته بودم و گریه همینطور می آمد. درست نمی دانستم این کدام زخم است که سرباز کرده و به اسم تنهایی و به شکل اشک همینطور میآید.
نمی دانم چرا وقتی اسیر اینطور تنهایی ها می شوم می نشینم و تصمیم می گیرم قعر این چاه را عمیقتر کنم. فیس بوکم را بستم. باید تماس هایم را هم خیلی کمتر کنم... فکر ها و تصمیم هایی که معنایشان تنیدن پیله ی به دور خود است یکباره هجوم آورده بودند و عملی می شدند.
فردای آن روز برادرم زنگ زد و گفت فامیل بسیار نزدیک و عزیزی که سال ها است ندیدیمش آمده توی فیسبوک و نوشته که نتوانسته مرا پیدا کند، چرا نیستم؟ بعد دوستی که آن روز تماسم را رد کرده بود زنگ زد و وقتی گفتمش می خواستم ببینمش گفت: "... بمیره! چرا دوباره زنگ نزدی؟" توضیح داد آن لحظه مشغول کاری بوده و نتوانسته جواب بدهد و نمی داند چرا فراموش کرده وقتی کارش تمام شده تماس بگیرد. کلامش طعم مهربانی زنانه ای داشت که اگر در دنیا نبود، دنیا برای زندگی چیز بزرگی را کم داشت.(یاد روزی برفی افتادم. با آخرین مترو رسیده بودم و توی صفی چند نفره ایستاده بودم و مثل بقییه منتظر بودم تا هرچه زودتر ماشینی بیاید و ما را به خانه های گرم مان برساند. یک ون آمد و صف، به نوبت، روی صندلی های ماشین نشست. در انتهای صف ایستاده بودم و آخرین نفر روبروی من آخرین صندلی را اشغال کرد و در ماشین بسته شد. توی ماشین دو زنی که جلو نشسته بودند اشاره کردند به من و دهانشان به کلامی که من نمی شنیدم باز و بسته می شد. بعد در ماشین را باز کردند و یکی شان گفت: "آقا هوا سرد است. بیایید بالا. یکجوری میشینیم." تشکر کردم و سوار شدم. مقصدم خانه ی یکی از خاله هایم بود. وقتی رسیدم داستان را برایش تعریف کرد. گفت:"باز به زن ها. این محبت ها فقط از زن ها بر می آید." حق داشت. حتی کلمه ی مهربانی برای من تجسدی زنانه دارد.)
صفحه ی فیس بوکم را دوباره فعال کردم تا بتوانم با آن فامیل عزیز در آن سوی مرزها در تماس باشم. بار غم ام هم اگر نگویم خالی شده بسیار کاسته شده. بالاخره تنهایی بزرگ برای کسی است که همراهان زیاد و مهربانی دارد. اگر آنها نباشند در غیابشان تنهایی آدم آنقدرها بزرگ نمی شود که اشک شود و درد. و این چیزی است که باید قدرش را دانست.