یک پنج ماهی همکار یک پیرمرد آبادانی بودم. می گم پیرمرد چون ۶۰ سالشه و چند ماه دیگه بازنشسته می شه. اما آدم فوق العاده سرحال و سرپاییه. اصلا این جنوبیا آتیشن و به این زودی ها از پا نمی افتن. هر روز کلی چیز برا هم تعریف می کردیم. از خوردنی ها  مسابقه های فوتبال سریالها فیلمها خاطرات و آبادان. شهری قشنگی که ساکناش مثل قوم بنی اسرائیل آواره این شهر و اون شهر شدن و خودش هم رفت رو هوا.

زمزمه های حمله ی صدام که بلند می شه اول اصفهانی ها می زارن از اونجا می رن. بعد بقییه ی مردم یواش یواش اثاثاشون رو جمع می کنن تا برای یک هفته دو هفته برن سفر تا یک کم فضا اروم بشه و برگردن. همکارم می گفت یک هفته دو هفته تا امروز که نزدیک سی سال می گذره طول کشید. خودش تو همون بحبوحه یک بار بر می گرده آبادان تا کفتراشو آزاد کنه. بعد مجبور می شه با پای پیاده همراه سیل مردم دو روز سه روز بره تا به یک جای امن برسه و بتونه برگرده.

اینم پست من بود به مناسبت هفته ی دفاع مقدس و قصه های آدمهایی که فراموششون کردیم.