از شما دعوت م شود...

"از شما دوست عزیز وبلاگ نویس دعوت می شود در نشست وبلاگ نویسان قمی با موضوع نقش وبلاگ نویسی در توسعه فرهنگی به جمع دوستان وبلاگ نویس خود بپیوندید.
زمان: چهارشنیه 28مردادماه. ساعت 18تا20
مکان: انتهای خاکفرج. جنب نمایشگاه دائمی استان. فرهنگسرای جوان. سالن کنفرانس
این برنامه به همت انجمن نسیم اندیشه (دانشجویان قمی سراسر کشور) برگزار می شود."

 

یک بهانه ی خوب برای دور هم جمع شدن.

یک روز خوب

امروز روز خوبی بود. توی رختخواب بودم و گفتم خاطره ی یک روز خوبم رو قبل از اینکه بخوابم ،بنویسم. درسته که ما هر وقت دردمون می گیره می نویسیم اما یک روز خوب...

صبح تا وقتی که دوست داشتم خوابیدم بعد بلند شدم و صبحانه رو بدون ترس از وقت خوردم. جلوی تلویزیون لم دادم و سریال کره ای همسر یا دردسر را با دوبله های مزخرف کانال فارسی ۱ دیدم و کلی خندیدم. قرار کافی شاپ گذاشتم. عصری خوابیدم و دو ساعت و نیم توی کافی شاپ اکسیژن حرف زدیم و شوخی کردیم و خندیدیم و بعد از اونجا تا خونه با عباس پیاده اومدیم. یک ساعت پیاده روی. تازه سوپریز هم این بود که بین این کارا ۱۵۰ صفحه  اعترافات روسو خوندم. آخ که چه کتاب خوبیه حسابی سرحالم اورده. یک قسمتشم تو کافی شاپ برای بچه ها خوندم و خندیدیم حسابی.

حالا می خوام بخوابم. این بود خاطره ی یک روز خوب.

به خنده های همه ی سالهای بعد گریستم.

دوباره امشب مات شده ام روی صفحه ی سفیدی که مثل کاغذ است و نیست و کلماتش از من است و دستخط من نیست. برعکس سندهایی که توی آن دفترهای بزرگ روی کاغذهای سفید می نویسم و دستخط من است و نوشته های من نیست.

قصه از کنار دریاچه ی مصنوعی پارک ملت شروع نمی شود ولی همانجا اوج گرفته - با فواره ها و با نورها و شاید باید همانجا به سقوط فواره ها می بخشیدمش و تمامش می کردم که نکردم. نسیم می زند زیر بغل قطرهای نور و دانه های ریز عرق آب رقصنده را روی صورتم می نشاند. عباس می گوید: "پشت سر تو هم حرف است جعفر" فکر می کنم چه خوب. شاید همین بهانه ای شود برای نوشتن آدرس روی پاکت نامه هایم. ابلهانه همین فکر را می ریزم توی چشمهایم و به عباس نگاه می کنم.عباس سرش را تکان می دهد مثل دکترهایی که از اتاق عمل غیر موفقیت آمیز بیرون می آیند. نه امید ی نیست. آتشی می گیرانم برای روشن کردن کاغذهای پر شده از برگ های زرد و تلخ. توی تابستان پاییز می کنم با برگ های زردِ خشک و سرخِ آتش گرفته. فکر می کنم چقدر حقیر است واقعیت که نه دنیا تمام شده و نه من به آخر چیزی رسیده ام. نام های توی نامه ها را هم می شود راحت چند وقت دیگر با غلط گیر لاک گرفت و همه چیز را دوباره همانطور کرد که باید باشد. یادم است یک روز -آنسالها - از وحشت این فکر نشستم زیر عطر درخت کاج و زار زار گریستم.

حالا آن سالها که گذشته. این آدم هم که دیگر اهل گریه نیست. نمی هم که روی صورتش نشسته قطره های آب فواره های رقصان پارک ملت است. بگذرا توی پاییزمان باشیم برادر. آسمانش ابری است ولی باران که نمی آید.

جکسون پولاک

 

می دونید جکسون پولاک چه جوری تابلوهاش رو می کشید. اول بنگ بنگ بعد پخ پخ.

 

 

داستان رنج هایی که کشیده اند

"...شنیدم که با ناله‌ای عمیق از سرگذشت دردناک خود در این پنجاه روز می گفتند؛ انسان‌هایی له شده که ممکن بود به هرچیز دیگری هم که به آن الزام شود اقرار کنند به راستی چه چیز دیگری جز داستان رنج‌هایی که کشیده‌اند ممکن است بگویند. می‌گفتند محسن روح‌الامینی حق داشت که شهید شد. می گفتند که اگر 50 روز ایستادگی نکرده بودیم این نمایش هفته‌ها پیش برگزار می‌شد. می‌‌گفتند هرچه را که به آنان می‌گفتند تا گفته باشند که اینها حرف‌های ما نیست... تنها داوری قطعی وجدان بشری از مشاهدة دادگاه‌هایی اینچنین فرمایشی سقوط اخلاقی و بی‌اعتباری صحنه‌گردانان آن است. "

 قسمت هایی از بیانیه شماره ۱۰ میرحسین موسوی http://www.ghalamnews.ir/news-21249.aspx

ساعت ۱۰ شب رسیدیم فرودگاه. ۴۵ دقیقه تا نشستن هواپیما مانده بود. صفحات زنها و مردهایی که خود را شبیه رویاهای آدم های بی پول ساخته بودند را ورق زدم و یک گوشه ی پاک و روشن پیدا کردم. کتاب خاطرات سیلویا پلات را باز کردم و شروع کردم به خواندن. مثل هر کتاب دیگری زیر جملاتی که ازشان خوشم می آمد خط می کشیدم."جغد قوی و بزرگی روی سینه ام نشسته، چنگالهایش را در قلبم فرو کرده و فشار می دهد.صفحه ۳۳۳ ... شعرهایم را بی وقفه نوشته ام و طلوع مبارک میل نوشتن به نثر را در درونم احساس می کنم صفحه ۳۳۸ ... از قرار معلوم در شروع نوشتن دارم وارد مرحله ی می شوم مشابه همان دو ماه جنونی که در آغاز تدریس در پاییز گذشته به آن مبتلا شدم. دلهره، عصبانیت شدید از همه چیز، بیشتر از همه از خودم صفحه ۳۴۱..." کلمات را چون غذایی لذیذ و سکر آور پایین می دادم تا عقربه ی ساعتی  روی ۱۰:۳۰ نشست و اخبار را شروع کرد.

حتما گوینده ی اخبار چیزی گفت مثل " امروز صبح دادگاه متهمان ..." که من کتاب را بستم و دنبال تلویزیونی که گوشه ای داشت پخش می شد گشتم. دو سه نفر چند متر جلوتر پشت ستونی گرد و بزرگ روبروی جایی که حتما تلویزیون نشسته بود ایستاده بودند. تا برسم جلوی تلویزیون ده دوازده نفر دیگر هم جمع شده بودند. مجری حرف می زد حرف می زد تا تصویر رسید به صورت کشیده شده و دو گونه ی رنگ سوخته. ادمهای دور و برم برای ابراز همدردی با ظاهر شدن تصویرش آه می کشند و نچ نچ می کنند.

همان موقع فکر می کنم باید یک مطلب بنویسم و من هم اعتراف کنم که به موسوی رای داده ام و توی شب های انتخابات خواب ایران آباد و آزاد را می دیده ام. آروزی دولت فرهنگی و کتاب را داشته ام. فکر می کنم که مسئله ی  امروز و فردای کشور مسئله ی زنان است و خیلی چیزهای دیگر که پیش از اینکه نام اتهام بگیرند می شود بهشان اعتراف کرد.

خیر دادگاه که تمام می شود برمی گردم روی صندلی مطالعه ام توی فرودگاه. " ...آروزی بعدی ام این است که قصه ای توی نیویورکر چاپ کنم- پنج سال، ده سال شاید هم بیشتر کار می طلبد..."

نقل قولها از کتاب خاطرات سیلویا پلات، مهسا ملک مرزبان، نشر نی. 


من پشت در پشت سبز بوده ام

 

این روزها زندگی

این روزها زندگی صبح ها سرکار رفتن است، عصرها چاق شدن، شب ها نامه های بیگیرنده نوشتن. به مامان می گویم باید از این خانه بروم، اخم می کند.

باید باجک و ارم و صفائیه و پارک دورشهر و جلسه هامان یک خاطره بشوند. کاش انقدر آینده خوب باشد که گذشته به یادم نیاید. اخ از این روزها که نه دوران دبیرستان و نه دانشگاه و نه این روزهایش تمام نمی شوند.

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بر دارم

 و به سمتی روم...