سال 89

کامپیوتر را که خاموش کنم، یک ساعت رمان می خوانم. بعد گرمکن می پوشم و می زنم بیرون و می دوم. خانه که رسیدم دوش می گیرم و می خوابم. باید برای سال جدید حسابی آماده شوم. پارسال همچین موقعی دلی پر امید داشتم، حالا می دانم کارمان خیلی سخت تر از چیزی است که آن روز فکر می کردم. فقط شعر و شعور می تواند ما را نجات دهد. به سوی هر دوشان می شتابم.

نسیمای 8

دوستی از چاپخانه زنگ زد و خبر داد که مجله مراحل چاپ را به خوبی پشت سر گذاشته و امروز بیرون می آید. اگر امروز در نمی آمد واقعا برای پخشش به مشکل بر می خوردیم. انشاالله اگر مشکل خاصی پیش نیاید امروز عصر مجله در برنامه ی عیدانه ی انجمن عرضه خواهد شد و فردا در دکه های معروف شهر فروخته خواهد شد. دو روز برای پخش مجله وقت ناچیزی است ولی می توان با یک تبلیغات و اطلاع رسانی خوب مجله را به دست جوانهای قمی رساند. حالا با پیامک تماس تلفنی ایمیل یک پست در معرفی مجله در وبلاگ. فقط هر کی هر کاری می خواد بکنه باید سریع باشه.

پس نسیمای ۸ از امروز عصر در دستان شما است.

بها:۵۰۰ تومان

---

این مجله نتیجه ی مدیریت مجید زاده به عنوان سردبیر، تلاش های مستمر مصطفی عزیز و مجموعه ی جوانان دوست داشتنی(منم یکیشونم :)) است که در مرحله مرحله ی کار انرژی و وقت بی چشمداشت گذاشتند. واقعا خسته نباشند.

---

یک روز خوب میاد از هیچکس. اگر گوش نکردید از دست ندید. از علی مبینی عزیز هم برای معرفی این آهنگ تشکر.

----

با توجه به  تعطیلات نوروز و تعطیلی روزنامه فروشی های شهر، نسیما را از مراکز زیر می توانید تهیه کنید:

۱- کافی شاپ تلخ، ابتدای 45 متری صدوق - نبش میدان مفتح.

۲- ویدئو کلوپ سعید، فلکه میثم

۳-مجتمع تفریحی ورزشی خورشید، ۴۵ متری صدوق، نبش خیابان کوکب

انشالله به لیست فوق مراکز دیگری نیز اضافه خواهند شد.

سه تا چیز

سه تا چیز که دوست دارم تا قبل از شروع سال جدید از خودم دور کنم.

۱- اضافه وزن.

۲- ...(نمی تون بنویسمش)

۳-اخلاقای بد.

سه تا چیز که دوست دارم قبل از شروع سال جدید بهشون برسم.

۱- بیشتر خواندن.

۲-بیشتر نوشتن.

۳- مثبت فکر کردن.

 

حافظ این قصه دراز است به قران که مپرس

روی شیشه ی ماشین باران می زند. رنگ های قرمز و سبز چراغ راهنمایی روی شیشه پخش می شوند. احسان با دستمال شیشه ی جلوی خودش را تمیز می کند من شیشه ی جلوی خودم را. ورودی های رودخانه را بسته اند. توی دوردست رودخانه چراغ های گردان ماشین پلیس چشمک می زند.به خودم می گویم باید بخزم توی لانه ی خودم. سگی که توی باران می تواند زیر سقفی بخزد و توی لانه اش رود هر چقدر هم که غمگین باشد باز خوشبخت است حتما...شاید.

---

کاش با همین خشمی که آسمان حالا دارد می بارد می شد گریست... گریست و زمین را خیس کرد. گریست و آنچه که چشم و دل را آزار می دهد جایی برد که دیده نشوند.  

---

کاش ... ای کاش... روزی عشق شعرها را ببینم. عشق شعر شاملو را، عشق شعر حافظ را. عشق داستان ها هیچ شبیه عشق شعرها نیستند. هم دوست داشته ام . هم دوست داشته شده ام اما هیچوقت عشق شعرها را ندیده ام. چند هقته ی پیش باز کسی گفت" به عشق باور ندارم، عشق وجود ندارد" و با این کلام گلوله ی سربی زندگی هر روزه که توان حل شدن در مغزم نیافته را جایگیرتر ساخت. مصطفی می داند، برایش گفته ام. گلوله ی سربی توی سرم دیگر نمی گزارد بنویسم. تا ذهن می خواهد گرم شود و جوهرش را بریزد روی کاغذ خود را تکان می دهد و مرا عذاب. بیا و یکباره تمام دنیایی را که هر روز می بینم و دوست ندارمش توی سرم برقص و قصه را تمام کن.

---

یه عده زیر بارونن
یه گوش همی چکو چکو
یه عده گرم خوو خش
زیر ملافه و پتو
یه عده تو همی زمون
از گشنگی هلاک این
یه عده از زور خشی
عاشق سینه چاک ابن
بعضی از بس طلا شوهه
پارتی و آشنا شوهه
نه لطفی با خلایق و
نه کاری با خدا شوهه
بعضی با هر که یار ابن
رو اسب دل سوار ابن
بی خوشو از یاد ابرن
عاشق جون نثار ابن
یه عده تو خیال ول
گل علف بار ازنن
یه عده ناامید ابن
بی خوشو وا دار ازنن
بعضی با هر که یار ابن
رو اسب دل سوار ابن
بی خوشو از یاد ابرن
عاشق جون نثار ابن
  (ابراهیم منصفی)