پول

رمان و هنر تلاشی است برای نجات انسان مدرن از دنیای زشت ولی خوش خط و نگار پول، ستمگری طبقاتی و نژادپرستی. هنر با مشعل آگاهی گام بر می دارد و نویدش برای زمان از بین رفتن این زشتی ها عشق و آزادی است.

رمان روایتگر مردی است آزاد اندیش و جویای عشق که در دنیای پول پرست و شی پرست زیر گامهای سنگین سایه ها له می شود. رمان نویس امیدوار است با نشان دادن این خشونت عریان زنگ های بیدارباش را به صدا در آورده باشد.

داستان این مرد چه توی رمان چه بیرون از آن یکی است.

فصل شعر

مامان سرش را از لای در حیاط بیرون می آورد، نگاهی به بابا می اندازد و با صدایی بلند و لحنی تهدیدگر  می گوید: «شاخه را نبر، دیگر دیر شده. این جان دارد.»  بابا ته مانده ی شاخه را می برد. شاخه که روی زمین می افتد، نگاهش را بین درخت و آن تکه چوب روی زمین رد وبدل می کند، با پشت دستش عرق را از روی پیشانی پاک می کند و خیره می ماند به جای خالی شاخه. مامان چند لحظه با نگاهی نامطمئن به سمت درخت، پشت در می ماند بعد سرش را می کشد تو و در را می بندد.

 

عید در خانه ی ما همیشه با چیزی راجع به درخت انجیر توی حیاطمان شروع می شود: در آستانه ی ترکیدن قرار گرفتن جوانه ها، زیر و رو کردن خاک برای نفس کشیدن ریشه، همین بریدن شاخه های اضافه که گاهی هم دیر می شود و دیگر نباید دستشان زد.

پیکره ی چوبی زمخت و بی قواره ی گوشه ی حیاط که از نیمه به بالا با هزار دستِ لختِ در هم رفته ی رو به آسمان، هیچ نگاهی را به خود نمی کشید، یک باره با لکه های سبزی که به تنش پاشیده می شود و رفته رفته همه ی تنش را در بر می گیرد، قبله ی چشم ها و حجر الاسود دست ها می شود. همین است که اگر بابا دیر وقت بخواهد شاخه ی اضافه ای را ببرد، می شود شبیه قصابی ساطور به دست که دارد تن حیوان جانداری را تکه تکه و زخمی می کند.

بهار که نزدیک می شود همه آن قدر شاعر می شوند که هر چیزی را چون جسمی جاندار ببینند یا رنگ و شکلی نا آشنا و شگفت به آن بدهند. هوا شیرین می شود، سنگها براق می شوند و چشمک می زنند، زمین زنی زایا و پر فرزند می شود و در یک کلام زمین و زمان زبان  باز می کنند. بعد از این سکوت کشدار و طولانی زمستان، حالا این اپرای شلوغ و پرتناسب بهار یک باره تمام ذهن و دل آدم را در بر می گیرد. همین است که بهار می شود فصل شعر. باید شعری سرود.

---

چاپ شده در شماره ی هشت مجله ی نسیما