مامان سرش را از لای در حیاط بیرون می آورد، نگاهی به بابا می اندازد و با صدایی بلند و لحنی تهدیدگر می گوید: «شاخه را نبر، دیگر دیر شده. این جان دارد.» بابا ته مانده ی شاخه را می برد. شاخه که روی زمین می افتد، نگاهش را بین درخت و آن تکه چوب روی زمین رد وبدل می کند، با پشت دستش عرق را از روی پیشانی پاک می کند و خیره می ماند به جای خالی شاخه. مامان چند لحظه با نگاهی نامطمئن به سمت درخت، پشت در می ماند بعد سرش را می کشد تو و در را می بندد.
عید در خانه ی ما همیشه با چیزی راجع به درخت انجیر توی حیاطمان شروع می شود: در آستانه ی ترکیدن قرار گرفتن جوانه ها، زیر و رو کردن خاک برای نفس کشیدن ریشه، همین بریدن شاخه های اضافه که گاهی هم دیر می شود و دیگر نباید دستشان زد.
پیکره ی چوبی زمخت و بی قواره ی گوشه ی حیاط که از نیمه به بالا با هزار دستِ لختِ در هم رفته ی رو به آسمان، هیچ نگاهی را به خود نمی کشید، یک باره با لکه های سبزی که به تنش پاشیده می شود و رفته رفته همه ی تنش را در بر می گیرد، قبله ی چشم ها و حجر الاسود دست ها می شود. همین است که اگر بابا دیر وقت بخواهد شاخه ی اضافه ای را ببرد، می شود شبیه قصابی ساطور به دست که دارد تن حیوان جانداری را تکه تکه و زخمی می کند.
بهار که نزدیک می شود همه آن قدر شاعر می شوند که هر چیزی را چون جسمی جاندار ببینند یا رنگ و شکلی نا آشنا و شگفت به آن بدهند. هوا شیرین می شود، سنگها براق می شوند و چشمک می زنند، زمین زنی زایا و پر فرزند می شود و در یک کلام زمین و زمان زبان باز می کنند. بعد از این سکوت کشدار و طولانی زمستان، حالا این اپرای شلوغ و پرتناسب بهار یک باره تمام ذهن و دل آدم را در بر می گیرد. همین است که بهار می شود فصل شعر. باید شعری سرود.
---
چاپ شده در شماره ی هشت مجله ی نسیما