سفر
کوچیک تر که بودم وقتی تو یک محیطی-حالا چه مدرسه چه محل کار چه یک جمع دوستی، هرچی- یک کم با آدمهای اطرافم مشکل پیدا می کردم تو مغزم همش این فکر می چرخید که اون جمع و محیط را ترک کنم. بعضی وقت ها هم این کار را می کردم. بزرگتر که شدم یاد گرفتم به جای فرار کردن هم تحملم را بالاتر ببرم هم یک کم از مشکلاتم را با آدمهای اطرافم حل کنم.
فکر می کنم این حس و شوقم نسبت به سفر یجورایی جانشینی برای اون حس فرار باشد. بریدن از همه چیز توی هر سفری تجربه می شود. تابستان باید چند سفر خوب بروم.
---
دیشب بالاخره بعد از سالها قفسه ی کتاب خریدم.(باتشکر از زا بای عزیز و احسان که توی انتخاب و حمل و نقل کمک کردن.) تا دوی بعد از نصف شب داشتم کتابا رو تو قفسه ها می چیدم. ولی هنوز کلی کار داره چیدن این کتابا. اینکه از این به بعد هر کتابی را که بخواهم توی چند لحظه می توانم پیدا کنم و عطف کتابها با نظم و ترتیب همیشه روبرویم هستند خیلی خیلی خیلی خوبه.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:25 توسط جعفر مرتضوی
|