این روزها زندگی
این روزها زندگی صبح ها سرکار رفتن است، عصرها چاق شدن، شب ها نامه های بیگیرنده نوشتن. به مامان می گویم باید از این خانه بروم، اخم می کند.
باید باجک و ارم و صفائیه و پارک دورشهر و جلسه هامان یک خاطره بشوند. کاش انقدر آینده خوب باشد که گذشته به یادم نیاید. اخ از این روزها که نه دوران دبیرستان و نه دانشگاه و نه این روزهایش تمام نمی شوند.
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بر دارم
و به سمتی روم...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 22:53 توسط جعفر مرتضوی
|