دوباره امشب مات شده ام روی صفحه ی سفیدی که مثل کاغذ است و نیست و کلماتش از من است و دستخط من نیست. برعکس سندهایی که توی آن دفترهای بزرگ روی کاغذهای سفید می نویسم و دستخط من است و نوشته های من نیست.

قصه از کنار دریاچه ی مصنوعی پارک ملت شروع نمی شود ولی همانجا اوج گرفته - با فواره ها و با نورها و شاید باید همانجا به سقوط فواره ها می بخشیدمش و تمامش می کردم که نکردم. نسیم می زند زیر بغل قطرهای نور و دانه های ریز عرق آب رقصنده را روی صورتم می نشاند. عباس می گوید: "پشت سر تو هم حرف است جعفر" فکر می کنم چه خوب. شاید همین بهانه ای شود برای نوشتن آدرس روی پاکت نامه هایم. ابلهانه همین فکر را می ریزم توی چشمهایم و به عباس نگاه می کنم.عباس سرش را تکان می دهد مثل دکترهایی که از اتاق عمل غیر موفقیت آمیز بیرون می آیند. نه امید ی نیست. آتشی می گیرانم برای روشن کردن کاغذهای پر شده از برگ های زرد و تلخ. توی تابستان پاییز می کنم با برگ های زردِ خشک و سرخِ آتش گرفته. فکر می کنم چقدر حقیر است واقعیت که نه دنیا تمام شده و نه من به آخر چیزی رسیده ام. نام های توی نامه ها را هم می شود راحت چند وقت دیگر با غلط گیر لاک گرفت و همه چیز را دوباره همانطور کرد که باید باشد. یادم است یک روز -آنسالها - از وحشت این فکر نشستم زیر عطر درخت کاج و زار زار گریستم.

حالا آن سالها که گذشته. این آدم هم که دیگر اهل گریه نیست. نمی هم که روی صورتش نشسته قطره های آب فواره های رقصان پارک ملت است. بگذرا توی پاییزمان باشیم برادر. آسمانش ابری است ولی باران که نمی آید.