یک روز خوب
امروز روز خوبی بود. توی رختخواب بودم و گفتم خاطره ی یک روز خوبم رو قبل از اینکه بخوابم ،بنویسم. درسته که ما هر وقت دردمون می گیره می نویسیم اما یک روز خوب...
صبح تا وقتی که دوست داشتم خوابیدم بعد بلند شدم و صبحانه رو بدون ترس از وقت خوردم. جلوی تلویزیون لم دادم و سریال کره ای همسر یا دردسر را با دوبله های مزخرف کانال فارسی ۱ دیدم و کلی خندیدم. قرار کافی شاپ گذاشتم. عصری خوابیدم و دو ساعت و نیم توی کافی شاپ اکسیژن حرف زدیم و شوخی کردیم و خندیدیم و بعد از اونجا تا خونه با عباس پیاده اومدیم. یک ساعت پیاده روی. تازه سوپریز هم این بود که بین این کارا ۱۵۰ صفحه اعترافات روسو خوندم. آخ که چه کتاب خوبیه حسابی سرحالم اورده. یک قسمتشم تو کافی شاپ برای بچه ها خوندم و خندیدیم حسابی.
حالا می خوام بخوابم. این بود خاطره ی یک روز خوب.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:59 توسط جعفر مرتضوی
|