حافظ این قصه دراز است به قران که مپرس
---
کاش با همین خشمی که آسمان حالا دارد می بارد می شد گریست... گریست و زمین را خیس کرد. گریست و آنچه که چشم و دل را آزار می دهد جایی برد که دیده نشوند.
---
کاش ... ای کاش... روزی عشق شعرها را ببینم. عشق شعر شاملو را، عشق شعر حافظ را. عشق داستان ها هیچ شبیه عشق شعرها نیستند. هم دوست داشته ام . هم دوست داشته شده ام اما هیچوقت عشق شعرها را ندیده ام. چند هقته ی پیش باز کسی گفت" به عشق باور ندارم، عشق وجود ندارد" و با این کلام گلوله ی سربی زندگی هر روزه که توان حل شدن در مغزم نیافته را جایگیرتر ساخت. مصطفی می داند، برایش گفته ام. گلوله ی سربی توی سرم دیگر نمی گزارد بنویسم. تا ذهن می خواهد گرم شود و جوهرش را بریزد روی کاغذ خود را تکان می دهد و مرا عذاب. بیا و یکباره تمام دنیایی را که هر روز می بینم و دوست ندارمش توی سرم برقص و قصه را تمام کن.
---
یه عده زیر بارونن
یه گوش همی چکو چکو
یه عده گرم خوو خش
زیر ملافه و پتو
یه عده تو همی زمون
از گشنگی هلاک این
یه عده از زور خشی
عاشق سینه چاک ابن
بعضی از بس طلا شوهه
پارتی و آشنا شوهه
نه لطفی با خلایق و
نه کاری با خدا شوهه
بعضی با هر که یار ابن
رو اسب دل سوار ابن
بی خوشو از یاد ابرن
عاشق جون نثار ابن
یه عده تو خیال ول
گل علف بار ازنن
یه عده ناامید ابن
بی خوشو وا دار ازنن
بعضی با هر که یار ابن
رو اسب دل سوار ابن
بی خوشو از یاد ابرن
عاشق جون نثار ابن (ابراهیم منصفی)