ابن متن را به مناسبت تولدم نوشتم و ان را در جمع دوستان عزیزم خواندم. اسم متن را گذاشته ام باغ اپیکور:

فرانتس کافکا دوازدهم تیرصد و چند سال پیش از امروز، به دنیا آمد. این یهودی زاده­ی غمگین، چهل سال در رنج زیست و سپس به خاطر اثرات مخربی که بیماری سل بر گلویش گذاشته بود حتی نوشیدن لیوانی آب برایش آنقدر دردآور شد که از گرسنگی جان سپرد. در گمنامی.

دوستانش وصیت گزاران خوبی برای او نبودند و برخلاف تاکید او، نامه ها و آثار نیمه تمامش را به جای اینکه از بین ببرند به دست چاپ سپردند. با چاپ دست نوشته­ها، کافکای تنها به شهرت رسید. دیگر هرکسی این مرد مرده را می شناخت. آیا این شهرت دیرهنگام کافکا چیزی از گناه دوستانش می کاهد؟

نامزدی­ها و عشق­های کافکا به ازدواج نینجامید. کافکا آینده­ی خود را با فلیسه که دوبار با او در سالهای 1913 و 1917 نامزده کرده بود، یک کابوس بورژوایی هولناک می­دید. این قطعه را که یکی از نامه­های او به فلیسه است، گوش کنید:

" حالا فلیسه توجه کن ببین ازدواج چه تغییری در وضع ما ایجاد می کند. هرکداممان چه از دست می دهیم و چه به دست می آوریم. من تنهایی وحشتناکم را از دست خواهم داد و تو که بیش از هر کس دیگری دوستت دارم غنیمت من خواهی شد و حال آنکه تو زندگیی را که تاکنون داشته ای و گوییا کاملا از آن راضی بوده ای از دست می دهی... من دقیقا 4558 کرون دریافت می کنم. هرچند استحقاق یک مقرری اضافی را دارم ولی درآمدم مانند هر سازمان مشابه اداره های دولتی، بسیار کم افزایش پیدا می کند. از پدر و مادرم زیاد انتظار ندارم و از ادبیات هم هیچ. بنابراین مجبور خواهی بود بسیار کم توقع­تر از حالا زندگی کنی . آیا واقعا این کار را خواهی کرد؟"

فلیسه چنین کاری نمی کرد. نمی خواهم فلیسه را ملامت کنم. فلیسه دختری شاد، پر نشاط، سالم و اهل زندگی بود. توقع بیجایی است اگر خواسته باشیم فلیسه به جای اینکه چون دختران و پسران زمانه ی خود بیاندیشد و زندگی کند، چون مرد تنهایی به نام کافکا بیاندیشد. برای او یک زندگی خوب، زیستن همراه با رفاهی مادی است که قرار است با ریختن بسته­های کرون در دل آن، روشن و گرم نگه داشته شود. اما آنچه او باید می فهمید و  نفهمید و قرن او نفهمید و قرن ما هم تا اینجا در برابرش خود را به کوری و کری زده این است که جستجوگری بی­امان در پی پول چیزی از کافکایی که ما امروزه می شناسیم باقی نمی­گذاشت. از انسان چیزی باقی نگذاشته است.

 

در بیش از 2300 سال پیش اپیکور به دنیا آمد، زیست و درگذشت. چه روزی به دنیا آمد؟ نمی دانم. فکر نکنم هیچکسی دقیق بداند؛ اما برای چند دقیقه بیایید فرض کنیم او  در همان روزی به دنیا آمده است که کافکا. 12 تیر. حتی اگر اپیکور و کافکا این وجه شباهت کوچک را با هم داشته باشند بی شک در مسیر زندگی هرچقدر او قرین درد، این همراه با لذت و خوشبختی گام برداشت. اپیکور فیلسوف لذت، شادی و خوشبختی است.

فلسفه ی لذت او اصول و روش ساده­ای دارد. اپیکور و دوستانش در بیرون از شهر در خانه­ای بزرگ گرد هم آمدند و با درآمد کمی که از کارکردن در باغ  و مزرعه­ی کوچک خانه  حاصل می شد روزها و شبهایشان را در لذت همصحبتی یکدیگر، اندیشیدن و پرداختن به هنر می گذراندند.

شاید شما هم پیش از اینکه با اپیکور و اندیشه اش آشنا شده باشید، چون من، در رویای زندگی­ای شبیه به این زندگی بوده­اید. دور، زیبا، بی­دغدغه، با دوستان، با اندیشه، با هنر. فکر می کنم کافکای بیچاره­ی ما هم دنبال باغ اپیکور می­گشت. او از زندگی همین­هایی را طلب می­کرد که اپیکور زندگی کرد و گفت. اما حتی معشوقه­هایش هم این را نفهمیدند. قرن 20 قرن کافکا و قرن 21 قرن ما قرن پادشاهی پول است. قرن بی خردی و تباهی بورژوازی است. مردم در چند قدمی دیوار باغ اپیکور و دَرِ ساده و زیبایش، پشت به آن ایستاده اند و رو به دخترک زشتی داده اند که عروسک هایی زیبا را در درست گرفته است. راه پست سر باتلاق شده است. اگر اپیکور در سی و پنج سالگی با دوستانش خرامان و سرخوش فاصله­ی آتن تا باغ را یک ساعته پیمودند حالا برگشتن به پشت سر و برداشتن چند گام کوچک، شاید به اندازه ی عمری زمان ببرد و به نتیجه نرسد که پشت سر از فضله های انسان امروز باتلاق شده و دورتادور باغ را فراگرفته است. باتلاقی عمیق و تلخ و سیاه.

من 12 تیر قرن پادشاهی پول به دنیا آمده­ام. چون کافکا به سمت در باغ اپیکور برگشته­ام. بورژوازی عکس کافکا را کنار عکس هدایت کنار عکس اخوان کنار عکس محمد جعفر پوینده و هزارها هزار کس دیگر چون آنان بر روی دیوار باغ کشیده است تا هشدار دهد همه­ی ایشان پشت در باغ مانده­اند و از منظره­ی­ روبروی باغ نیز بی­بهره مانده­اند. در پس این رک گویی این را نمی تواند مخفی کند که چطور راه ایشان راه هر انسانی است که بخواهد انسانی زندگی کند. من باید به سمت در باغ بروم. من باید به سمت جامعه ی بی طبقه گام بردارم. بالاخره روزی در باغ اپیکور باید دوباره باز شود و آدم ها فوج فوج واردش شوند.