زندگی ام شده شبیه یک تعطیلات تابستانی. البته سر کار می روم دانشگاه هم هستم کارهای دیگری هم می کنم بالاخره. ولی تا دوباره به سر خواندن و نوشتن نشوم انگار هیچ کاری ندارم و توی تعطیلاتم. نوشتن دنیای اضطراب و دلهره است. دنیای کابوس و درد است. هر شب دارم می خندم و می گردم. مامان می گوید خوشی زیادیش خوب نیست. باید به سر دنیای خود روم.