خنده
---
من و هادی و کاظم و عباس توی ماشین نشسته بودیم . هادی گفت نمی نویسید چون حرف توی دلتان را نمی توانید بزنید. البته آن لحظه روی صحبت هادی بیشتر با عباس بود تا با من. ولی به هر حال درست می گفت نمی نویسم چون نمی توانم. نمی توانمی که هم معنای ترس است. می ترسم پس نمی نویسم. اعتراف سختی است. نمی نویسم چون می ترسم. چقدر زود جا زده ایم رفیق.
---
کلن از فردای انتخابات نوشتن سخت شد. یا شاید بعد از آن تعهد گرفتن و تهدید کردنهایی که دوستان می دانند از چه می گویم. اما نمی شود که ننوشت. نمی شد هم بی تفاوت بود. نمی شد هم از چیز دیگری نوشت. وقتی همه در تب و تاب و آتش اند، خنده دار که نه ،زشت که نه، بگذار بگویم شبیه خائن ها می شوی اگر از دردها ننویسی. از ایرانی که آزاد می خواهیش ننویسی.
---
در این شرایط دوست دارم اگر کاری از دستم بر نمی آید بتوانم آدمها را بخندانم. کاش کمی از شوخ طبعی باقر را داشتم و می توانستم لبخند روی لب آدم ها بیاورم. لبخند روی لب هر کسی که از دستم بر آید. امید، به خنده نیاز دارد مثل آدم که نیاز به خون دارد. شاید کار مهمی به نظر نرسد. شاید اصلن خیلی ها را هم عصبانی کند که توی این شرایط خنده دیگر چه جایی دارد. اما چیزی توی دلم می گوید همین نیم دایره ی رو به بالای روی لب آدم ها است که اگر بیاید خیلی چیزها را می تواند مثل اب بشوید و ببرد. می گویم خیلی چیزها و منظورم خیلی چیزها است. در هر شرایطی. توی سردترین شب ها توی غم انگیزترین لحظه ها، مثل خنده های ساده ی بعد از مجلس های عزا که از جایی ناپیدا می آید و دل سنگین آدم را کمی سبک می کند. خنده ی بعد از گریه. خنده. خنده.