یک زمانی بود(پارسال اینموقعها) که تازه ۳ و ۴ و ۵ صبح  هوس می کردم برم طرف خونه. تنهایی می افتادم تو صفائیه ی سوت و کور که تا تهش برسم دو سه تا ماشین بیشتر نمی دیدم، آدم که هیچی مگر رفتگرا. کلی صدا می شد شنفت که تو روز نمی شه. صدای لامپهای نئون، صدای یک ماشین از یک کیلومتر اونطرفتر، صدای یک جیغ از سه تا محله پایینتر، صدای دو تا سوسک که نشستن و برا هم قصه های بی تربیتی تعریف می کنن.

تو اِرم دو تا ماشین تصادف می کنن. جلوی حرم راننده تاکسی های خوابالو دنبالت می یفتن تا مجبورت کنن سوار ماشینشون بشی. محل سگم بهشون نمی ذاری. دو تا پلیس بهت گیر میدن. کجا بودی؟ کجا می ری؟ آروم باشی کاریت ندارن می گن برو . زود برو.

حالا ساعت یک نشده باید برم تو رختخواب. خواب می بینم یک روزهایی بود... .