پارک دورشهر
توی این یک ساله خیلی شب ها پارک بودم. اوجش تابستان و اوائل پاییز بود که چند شب هم شد که سحر رفتم خانه. البته نه که ادعا کنم رکوردی چیزی دارم تو شبگردی و این چیزها. الان هم که شاید دو هفته یک ماه بشود که پارک نرفته ام و خلاصه همان موقع هم که زیاد پارک می رفتم همیشه با خودم می گفتم که بمانم خانه و کتاب بخوانم اما وسوسه ی دیدن بعضی دوست ها و خصوصا دوستی مگر می گذاشت.
این پارک پارک عجیبه. دوستایی دارم که به هیچ وجه حاضر نشده اند به خاطر آن تابلوی نفرت آور زنها این ور مردا اینورش من را انجا ببینند و خواسته اند که برای دیدنشان از پارک بیایند بیرون. از اون طرف توش کلی بچه ی اهل شعر و داستان و موسیفی و تئاتر می شود پیدا کرد.مثل یک جشن فرهنگی که فقط شادی کم دارد و همه چیزش جور است. پارک که برای من یک جایی شبیه به اینجا است و فکر کنم برای خیلی دیگر از دوستهام هم همینطور باشد شاید هم نباشد.
----
وقتی نوشتم یادداشت های شهری یک چیزی مثل همین مد نظرم است. حالا خوب است یا نه نمی دانم. ولی دوست دارم اینطور هم بنویسم.