*خبر فوری: طبق اعلام وبلاگ در جستجوی زمان از دست رفته امروز جلسه به علت تعطیلی ادارات دولتی و سازمان ملی جوانان برگزار نمی شود.

با مصطفی توی خیابان دورشهر نشسته ایم روبروی پارک، کنارِ آبنما. دیشب مصطفی هیچ نخوابیده و من یک ساعت و نیم خوابیده ام. از ۱۰ تا ۱۱:۳۰صبح. تاریخ همین امروز صبح، سومین روز پیریِ آسمان.

درباره ی عشق حرف می زنیم، زنها، مردها. مصطفی به سوال هایِ ظاهر ساده یِ دوستی می رسد. اگر کسی که دوستش داریم بسوزد و ظاهر متفاوت و {حتی بگوییم ترسناکی} به خود بگیرد باز دوستش خواهیم داشت؟ *من: قصه ی دختری را که دو مرد می پرستیدندش و او با هر دو بوده را برایش می گویم.* مصطفی: بعضی وقتها فکر می کنم همان نظریه ی متافیزیک عشق شوپنهاور درست باشد.* من: اولین بار کی گفتی دوستش داری؟ ...

 ---

درباره ی ادبیات حرف می زنیم. کتابها و داستانها. من: زنده ام که راویت کنم را حتما باید بخوانی. مصطفی: تقریبا نصفش را خوانده ام. از مسابقه ی تلفنی به بعد چیزی نوشتی؟* من:ترجیح می دهم به جای جود، استیون ددالوس باشم.* مصطفی: پس در واقع تکنیکی نویسی بعضی ها برای فرار کردن از پرداختن به بعضی از جنبه های داستان است...