بدون کلمه، بدون عشق
---
آمدیم، نشستیم. سعید با لباس و کلاه سربازیِ علی نشست.مصطفی و مهرداد سازهایشان را در آوردند: تا بهار دلنشین ...
خاطره ی اولین دیدارمان با سعید. همه گفتیم.
مصطفی نوشته اش را از توی کیفش در آورد خواند، واژه هایی از جنس چمن، از جنس باد، از جنس آواز.
علی یک کلیپ آمده کرده بود، سعید از بین برگ ها می رفت و می آمد. خندیدیم.
سعید دفترش را باز کرد. از خودش و خودمان و ما خواند. کلمه ها از لای دفتر سعید و از صورت و قلب علی و مهرداد و سیدرضا و مصطفی بلند شدند و مرا بردند به روزهایی که ترانه هایی برای خواندن داشتم و کلمه هایی برای نوشتن. با سرگیج از الکل چشمهایم را توی هوای دم کرده و شرجی یک اتاق دربسته ی تاریکِ بی پنجره باز کردم. سرم سنگین و سربی بود. پلک هایم توانی برای بازماندن نداشتند. سرفه های گلوی خشکم نمی توانست بازدم ریه های عفونت کرده را از روی صورتم پس بزند. این خواب سه ساله یِ شرجی، تن را جزیی از مرداب کرده بود. که بودم؟ "جود گمنام۱"ی که کتاب زندگی اش را سه سال پیش از نویسنده گرفته بود و خوانده بود و اخر قصه و غرق شدنش را می دانست و دیگر از آن روز به بعد دست و پا نزد. خاطره ای به یاد نسپرد، ترانه ای از بر نکرد. شعری نخواند.
چشم هایم را بستم چون لکه خونی دلمه بسته بر روی مبل اتاق روشن برگشتم. به همان دنیای پیشین . در کنار پنج قلب تپنده یِ سوار بر موسیقی و آواز. برگشتم به خواب. بی خاطره و کلمه و عشق و ترانه.
---
۱- نام کتابی از توماس هاردی. نام قهرمان کتاب جود است.
* از جشن خداحافظی سعید عزیز که از ۴ روز دیگر باید برود زیر پرچم برمی گردم.