علی آقا ۲۴ سال دارد،متاهل است. ۱۷۰ تومان حقوق می گیرد، ۶۰ تومانش را به پدرش اجاره می دهد و تقریبا ماهی ۱۵ تا ۲۰ هزار تومان هر ماه سهم آب و برق و گاز و تلفنش می شود. می بینید که چیری نمی ماند.
می گوید البته من سواد ندارم تا پنجم ابتدایی. اما زنم دانشجو است. خودم فرستادمش دانشگاه. می پرسم چه رشته ای کجا؟ همه ی غرورش را توی زبانش جمع می کند و می گوید: حقوق. پیام نور ساوه.
- می ذاری که کار کنه؟
- کار که می خوانش اما من بهش می گم فقط درس بخون من کار می کنم. باید ادامه بده. تو فامیل ما بیشتر از پیش دانشگاهی کسی نیست.
شیفت شب ۱۲ ساعت است. هم پذیرش مسافرها و هم نظافت اتاقها با او است. ۲۰ تا اتاق دارند و تابستانها همه ی اتاق ها پر است.
با هم درباره ی فوتبال بارسلونا چلسی حرف زدیم. گفت بابام تو روز دو تا بسته سیگار می کشه اگر نکشه دیونه می شه موجیه. گفت ...
برگه ها را انگشت زده نزده سریع از اتاق رفت بیرون تا دستاش رو بشوره و ۲ دقیقه بعد با انگشتی که هنوز یک مقدار رنگ سرخ جوهر استامپ رویش مانده بود برگشت. گفتم: حاج آقا شما هم خیلی حساسید. سرش را آورد جلو و یواش و جدی گفت: نه آقا من حساس نیستم. شاگردهام می بینن می گن جای ماتیک خانومشه رو دستش مونده.
تو دلم گفتم "عجب!" ماشاالله ماشاالله چه ذهن فعالی دارن بعضیا.
سر چهارمردان که رسیدم سرم را کردم توی یک مغازه و ... باورم نمی شد. فولاد یک گل زده بود. راه را سریع گرفتم و تا برسم خانه قبلش سر زدم به هتلی که قبلا آنجا کار می کردم. توی راهم بود.
-سلام
-سلام
بی آنکه چیزی بپرسم همکار سابقم سرش را از روی تلویزیون سمت من آورد و خندید و گفت اونا یک گل زدن. گفتم می دونم. گفت خوشحال شدم. شنیدم کار پیدا کردی. کجایی؟ نگاهامان دیگر روی تلویزیون زوم بود. گفتم صفائیه. دقیقه ی ۳۷ بازی بود.
-من می رم خونه بازی رو ببینم.
-باش
-نه. می رم.
-خداحافظ
-خداحافظ
انداختم توی ۴۵ متری عماریاسر. دوست دارم یک جوری مسیرم را انتخاب کنم که ببینم چقدر از طرح(زیرگذر آذر -عماریاسر) پیش رفته. بیشتر موقع ها عمدا یک کاری می کنم که از اونجا رد بشم. کارگرها مشغول کار هستند. از توی یکی از عمده فروشی ها صدای جیغ مجری تلویزیون می یاد. -گلللللللل .... جان واریو. سرم را می کنم توی مغازه و از مغازه دار می پرسم استقلال گل زد نه؟ تایید می کند. می گویم قهرمان می شه. می گوید اول بازیه.
خانه که می رسم مامان و زهرا دارند کانال ۴ می بینند. -مگر بازی رو نمی بینید؟
مگر می شه نبینن! وسط دو تا نیمه است که رسیده ام خانه.
بقییه ماجرا شبیه فیلم هندیه... و استقلال قهرمان می شود.
مثلا از ۵ همکار من بجز یکی شان که نمی دانم اهل کجا است یکی اراکی یکی اهوازی یکی آبادانی و یکی هم شمالی است. یا بین دوستام حتی دوست خارجی هم دارم( من بهت افتخار می کنم هانی جان از مصر).
اینها را گفتم که این را بگویم. توی دانشگاه وقتی یکی از یکی می پرسد اهل کجایی انقدر ها دنبال اصالت طرف نیست. خیلی خلاصه می خواهد بداند طرف توی خوابگاه هست یا نه . همشهری در می آیند یا نه و همچین چیزی. ولی من همیشه گول این سوال را می خوردم و فکر می کردم که باید جواب همان سوال نامرئی اصالتت کجایی است خودمان را بدهم. فکر می کنم بقییه ی بچه قمی ها هم همینطور توی دانشگاه به این سوال جواب می دادند، می دهند.
توی این یک ساله خیلی شب ها پارک بودم. اوجش تابستان و اوائل پاییز بود که چند شب هم شد که سحر رفتم خانه. البته نه که ادعا کنم رکوردی چیزی دارم تو شبگردی و این چیزها. الان هم که شاید دو هفته یک ماه بشود که پارک نرفته ام و خلاصه همان موقع هم که زیاد پارک می رفتم همیشه با خودم می گفتم که بمانم خانه و کتاب بخوانم اما وسوسه ی دیدن بعضی دوست ها و خصوصا دوستی مگر می گذاشت.
این پارک پارک عجیبه. دوستایی دارم که به هیچ وجه حاضر نشده اند به خاطر آن تابلوی نفرت آور زنها این ور مردا اینورش من را انجا ببینند و خواسته اند که برای دیدنشان از پارک بیایند بیرون. از اون طرف توش کلی بچه ی اهل شعر و داستان و موسیفی و تئاتر می شود پیدا کرد.مثل یک جشن فرهنگی که فقط شادی کم دارد و همه چیزش جور است. پارک که برای من یک جایی شبیه به اینجا است و فکر کنم برای خیلی دیگر از دوستهام هم همینطور باشد شاید هم نباشد.
----
وقتی نوشتم یادداشت های شهری یک چیزی مثل همین مد نظرم است. حالا خوب است یا نه نمی دانم. ولی دوست دارم اینطور هم بنویسم.