خبر خوب اینکه الان چند هفته است هر چهارشنبه همراه با روزنامه نوزده دی یک ویژه نامه به نام صفاییه منتشر می شه که کار دوستای خوبمه.
من هم بعضی وقت ها یک مطلب هایی توی این ویژه نامه ی آخر هفته ها دارم
امیدورام شما هم ببینید و بخونید و لذت ببرید
چهارشنبه از روزنامه فروشی های قم بخواهید!!! :)))
پاركها نسبت به ديگر مكانهاي عمومي بيشترين شباهت را به خانهها دارند. نور دارند، سايه دارند، ميتوان روي نيمكتهايشان نشست و استراحت كرد و حتي اگر زياد دربند نگاههاي آدمها نباشي و نگهبان پارك هم آدم بيخودي نباشد ميشود روي نيمكتها دراز كشيد و چرتي زد، حتي توي اين موقعيتهاي نشسته و دراز كشيده ميشود پاها را از كفشها و جورابها درآورد. آب و آبخوري توي پاركها به وفور پيدا ميشود و تقريبن بيشترشان توالت و دستشويي دارند و به جز رفع و دفع يكي از ابتداييترين مشكلات حيواني به شيوهاي انساني ميتوان دست و صورت شست و اصلاح كرد. (البته بعضي جاها همان دم در اخطاريهاي زده اند كه داخل دستشوييها صورتتان را اصلاح نكنيد و ظرفهايتان را نشوييد.) توي پاركها كمابيش با همان آرامش و آسايشي كه توي خانهها ميتوان يافت ميتوان تلفن زد و جواب تلفن داد. مامان پشت تلفن مي گويد: الو؟ جواب ميدهي: مادر تمام زندگي ام درد مي كند/دارد چه كار با خودش اين مرد مي كند. مامان ميپرسد: چي گفتي؟ خواهر كوچك دارد گريه ميكند. غذاي روي گاز دارد ميسوزد. لباسها را بايد از توي لباسشويي درآورد. خواهر كوچك دارد جيغ ميزند. وسط ورزش ظهرگاهياش زنگ زدهام و نميتواند زياد پشت تلفن بماند، عرقش خشك ميشود. نمي داند با خواهر بزرگتر چطور برخورد كند و مشاوره ميخواهد البته يك مشاوره سريع و چند ثانيه اي. وقت ندارد. ميپرسي مامان من چكار كنم به نظرت؟ پشت تلفن جيغ ميزند: ميگويد ديگر نميدانم. ميخواهم فرار كنم. جيغ ميزند و گوشي را قطع ميكند يا تو قطع ميكني. بدون خداحافظي . نيم ساعت بعد زنگ ميزند. ميگويد جلال (برادرت) تا شب بيست هزار تومان برايت ميفرستد. ميگويد ديگر تو بايد به ما پول بدهي ما نميتوانيم به تو پول بدهيم. من سي هزار تومان براي كلاس زبان خواهرم ميدهم سي تومان بقييهاش را پدرم ميدهد. بيشتر از اين نميتوانم پولي بدهم. ندارم كه بدهم. مامان ميگويد اگر پول داشت خودش برايم جايي اجاره مي كرد. حتي جايي ميخريد. تماس كه تمام ميشود به حميد فكر ميكني كه حالا جاي خوبي براي خوابيدن پيدا كرده. يك مستطيل يك مترو نيم در نيم متر. چون تكان هم نميخورد فضاي بيشتر از اين هم چندان به دردش نميخورد. دوستان قديميتر حميد ميگويند بعد از مرگش توي يك مرغدوني زندگي ميكرده. من حميد را وقتي ديده بودم كه توي يك سگدوني زندگي ميكرد. فرق مرغدوني و سگدوني اينه كه مرغدوني كثيفتر است و آدم در طول روز مدت زمان زيادي رو توش سر ميكنه ولي سگدوني تقريبن تميزه و آدم بيشتر براي خوابيدن ميره توش. ولي خوب جاي الانش با توجه به شرايط جديدي كه داره مي شه گفت جاي ايدهآليه و نه اسم مرغدوني ميشه روش گذاشت نه سگدوني. تلفن زنگ ميزند: ميگويد يك جاي خواب برايت ديدهايم. ميگويي ممنون اما من دنبال جاي خواب نيستم دنبال خانهام. تلفن مي گويد مگر از صبح كه بيداري ميشوي تا شب كه مي خواهي بخوابي در حال كار كردن نيستي؟ همان جاي خواب براي تو كافي نيست؟ تلفن ميپرسد با آن آدم هايي كه براي بدبختها و بيچارهها كار مي كنند اگر آشنايي داري در ساعات بيكاريت كار كن. اين كارها روحيه عجيبي به آدم ميدهند. تلفن درباره كيفيت اين روحيه ي عجيب توضيحي نمي دهد اما پيش خودم حدس ميزنم كه از مهمترين ويژگيهاي اين روحيهي عجيب اين است كه قدر سگداني و مرغداني و جاي خواب را بداني و دنبال خانه نگردي و وقتي جلويت تكهاي استخوان مي اندازند بلد باشي به نشانه تشكر دم تكان دهي. از توي پارك ميآيي بيرون و ميروي توي بنگاهها . بنگاهها براي آدم مجرد خانهاي ندارند. بنگاهها با ده برابر پولي كه داري براي آدم مجرد جايي ميشناسند. ساعت دوازده ميرسي قم. غذا ميخوري. حمام ميكني. ساعت دو ميخوابي. ساعت پنج و نيم بلند ميشوي كه سرساعت سركارت حاضر باشي. تا پنج عصر وقت داري به چيزهايي به جز خانه فكر كني. پايت را كه از اينجا بيرون بگذاري وقت كافي براي اين كلمه داري. توي حياط محل كارمان يك درخت انجير هست كه يك ياكريم دو بار تويش آشيانه ساخت و هر دو بار باد آشيانهاش را خراب كرد و تخم اش را انداخت زمين و شكاند. توي محل كار مراجعينمان درباره خانههايشان حرف ميزنند. خانههايشان قديمي و كلنگي است. بهشان ميگوييم اگر زلزله بيايد خانههايتان روي سرتان خراب ميشوند و ميميريد. بايد زودتر خودتان خرابش كنيد و از نو بسازيدش. مي گويند توي اين بدبختي كه هستيم هر روز زندگي ما زلزله است. داريم زندگي ميكنيم كه بميريم. اگر بميرند توي بهشت زهرا يا توي هر قبرستان ديگري در اين شهر بهشان يك خانه ي كوچك مي دهند مثل خانه اي كه به حميد دادند. خانه اي كه نه هواگير دارد نه نورگير نه راه پله نه خيلي چيزهاي ديگر. اما راحت مي توانند تويش بخوابند. همانطور كه حميد حالا حميد خوابيده. البته فكر نكيد كه جايي كه حميد حالا هست فقط يك جاي خواب است. نه حميد حالا تنها نيازش يك جاي ساكت براي يك خواب هميشگي است و چون اين جاي جديدش همهي نيازهايش را برطرف مي كند اسمش مي شود خانه. دوستم مهدي اس ام اس مي زند كه: "خواب ديدم اوممد خونه ت. عحب خونه اي بود لامسب." خودم هم چند شب پيش خواب ديدم كه خانهاي پيدا كردم. هال بزرگي داشت و سه اتاق خواب. البته خانه قديمي بود ولي خب خان ي بزري و خوبي بود و من توي خواب پيش خودم فكر مي كردم كه چطور با اثاث پرش كنم. اما خوابي كه مهدي ديده بود چيز ديگري بود. چند روز بعد كه ديدمش برايم تعريف كرد. يك پنت هوس زيبا توي يك برج. برجي زيبا كنار كلي برج زيباي ديگر. يك لكه ي نور روي زمين افتاده بوده و من به مهدي توضيح داده بودم كه اين نور مستقيم خورشيد نيست بلكه بازتاب نور شيشه هاي برج هاي كناري است كه آمده و پخش شده وسط اين خانه. جايي كه مهدي براي من تعريف مي كرد شبيه نيويورك بود. من نيويورك را دوست دارم. وقتي فيلمي مي بينم كه توي نيويورك فيلمبرداري شده داستان و آدم ها و عشق هاي فيلم را يك سره بيخيال مي شوم و مي روم توي بحر شهر. به خيليها هم گفته ام من دوران كودكيام را توي خيابان شماره پنج نيويورك بزرگ شدهام. بعضي وقتها از توي گوگل ارث عكسهاي نقشه هوايي خيابان شماره پنج نيويورك را مي بينم و خانه ام و پاركي را كه در كودكي با مادرم براي بازي دوتايي مي رفتهايم براي خستگي در كردن و بازي كردن مي بينم. البته كه خيال محض است. من تمام بچگيام تا پايان كلاس پنجم ابتدايي توي حاشيه ي قم شهرك امام حسن بزرگ شدهام. توي چند خانه ي اجارهاي و آن سالهاي آخر دو خانه از آن خودمان. به مهدي مي گويم شايد خواب خانه ام توي آن دنيا را ديده. خانه ام توي بهشت. اما ذهنم بيشتر توي همان خيابان شماره پنج نيويورك دارد چرخ مي زند. اينطور كه زندگي دارد پيش مي رود شايد من تا آخر عمرم آنقدر پول نداشته باشم كه حتي براي يك سفر كوتاه به نيويورك بروم ولي شايد در زندگي بعدي ام من از يك پدر و مادر آمريكايي كه ساكن خيابان شماره پنج نيويورك اند به دنيا بيايم. به ذهنم غريب مي رسد كه حتي در زندگي بعدي ام استعداد و علاقه ي بيشتري از استعداد و علاقه ي اين زندگي ام براي پول درآوردن و زندگي در چنان جايي داشت باشم. حتمن اتفاق عجيبي خواهد افتاد. توي همان زندگي بعدي. ولي چه كسي از آينده خبر دارد و ميداند بعدها چه اتفاقاتي خواهد افتاد.
آدم خیلی وقت ها کارهایی می کند که چراییشان آنقدر گنگ است که بعد از انجام دادنشان حتی برای خود جواب مناسبی به این سوال که چرا این یا آن کار را انجام دادم یا ندادم، ندارد.
چند روز پیش رفته بودم کافه، تنها. کافه چی پرسید: "تنهایید؟" گفتم: "بله، تنهام." گفت: "پس دوستانتان؟" دوباره تکرار کردم که تنهام. دو سوال کوتاه اش را طوری پرسیده بود که انگار تنها کافه آمدن من چیز عجیب و نادری است مثل خسوف کامل چند روز پیش ماه که ناگزیرمان ساخت چند لحظه ای جلویش بایستیم و خیره شویم. کمی با تعجب، کمی با شگفتی.
به هر حال تنهایی آن لحظه ی من چیزی از خسوف و تاریکی همراه داشت. خواستم با دوستی چاله ی تنهایی را پر کنم، دست از نوشیدن و کشیدن و نوشتن (افعالی که در تنهایی به شکل های مختلف قرار است به کار آیند.) کشیدم و زنگ زدم. تلفن سه چهار بار بوق ممتد کشید و بعد بوق اشغال زد. اگر به جای تکنولوژی روح مان پیشرفت کرده بود و برای تماس گرفتن با آدم ها می شد ساده و به اختیار تله پاتی کرد، مطمئن بودم روحم چنان تمنایی برای گفتگو با آن دوست می کرد که نمی توانست به این سادگی تماسم را رد کند.
همین رد تماس کوتاه با یک سری اتفاقات خیلی خیلی ریز و کوچک مثل دیدن دوستی خیلی قدیمی که سالها بود ندیده بودمش در خیابان، سوار تاکسی در حال حرکت، و نگاه و لبخند و دست تکان دادنی که بینمان رد و بدل شد، یا تلفنی که آن شب منتظرش بودم ولی زده نشد و ... آنقدر این تنهایی را بزرگ کرد که فردایش وقتی از سرکار برگشتم، توی اتاقم روی صندلی نشسته بودم و گریه همینطور می آمد. درست نمی دانستم این کدام زخم است که سرباز کرده و به اسم تنهایی و به شکل اشک همینطور میآید.
نمی دانم چرا وقتی اسیر اینطور تنهایی ها می شوم می نشینم و تصمیم می گیرم قعر این چاه را عمیقتر کنم. فیس بوکم را بستم. باید تماس هایم را هم خیلی کمتر کنم... فکر ها و تصمیم هایی که معنایشان تنیدن پیله ی به دور خود است یکباره هجوم آورده بودند و عملی می شدند.
فردای آن روز برادرم زنگ زد و گفت فامیل بسیار نزدیک و عزیزی که سال ها است ندیدیمش آمده توی فیسبوک و نوشته که نتوانسته مرا پیدا کند، چرا نیستم؟ بعد دوستی که آن روز تماسم را رد کرده بود زنگ زد و وقتی گفتمش می خواستم ببینمش گفت: "... بمیره! چرا دوباره زنگ نزدی؟" توضیح داد آن لحظه مشغول کاری بوده و نتوانسته جواب بدهد و نمی داند چرا فراموش کرده وقتی کارش تمام شده تماس بگیرد. کلامش طعم مهربانی زنانه ای داشت که اگر در دنیا نبود، دنیا برای زندگی چیز بزرگی را کم داشت.(یاد روزی برفی افتادم. با آخرین مترو رسیده بودم و توی صفی چند نفره ایستاده بودم و مثل بقییه منتظر بودم تا هرچه زودتر ماشینی بیاید و ما را به خانه های گرم مان برساند. یک ون آمد و صف، به نوبت، روی صندلی های ماشین نشست. در انتهای صف ایستاده بودم و آخرین نفر روبروی من آخرین صندلی را اشغال کرد و در ماشین بسته شد. توی ماشین دو زنی که جلو نشسته بودند اشاره کردند به من و دهانشان به کلامی که من نمی شنیدم باز و بسته می شد. بعد در ماشین را باز کردند و یکی شان گفت: "آقا هوا سرد است. بیایید بالا. یکجوری میشینیم." تشکر کردم و سوار شدم. مقصدم خانه ی یکی از خاله هایم بود. وقتی رسیدم داستان را برایش تعریف کرد. گفت:"باز به زن ها. این محبت ها فقط از زن ها بر می آید." حق داشت. حتی کلمه ی مهربانی برای من تجسدی زنانه دارد.)
صفحه ی فیس بوکم را دوباره فعال کردم تا بتوانم با آن فامیل عزیز در آن سوی مرزها در تماس باشم. بار غم ام هم اگر نگویم خالی شده بسیار کاسته شده. بالاخره تنهایی بزرگ برای کسی است که همراهان زیاد و مهربانی دارد. اگر آنها نباشند در غیابشان تنهایی آدم آنقدرها بزرگ نمی شود که اشک شود و درد. و این چیزی است که باید قدرش را دانست.
نسیم اندیشه (سازمان مردم نهاد دانشجویان قمی سراسر کشور ) برگزار میکند :
دانشگاه مبدا تحول
دانشجو در اندیشه امام و متفکران انقلاب
پنجشنبه اول مهرماه ،ساعت 16 ، سازمان ملی جوانان استان قم
محتوای مجله نقد ادبی و داستان ترجمه و تالیف است. یک پرونده ویژه ی ویلیام باروز که فکر کنم اولین باره تو ایران با این حجم مطلب بهش پرداخته می شه. اگر برای تبلیغش بهمون کمک کنید ما رو سپاسگزار خودتون خواهید کرد.